هزار و یک شب-«شب دوم»

خلاصه:

همان طور که خواندید در شب پیش بازرگانی به قصد تجارت سفر می کند. هستهی خرمایی را می اندازد. در حال یک جادوگر ظاهر می شود و می گوید برای این کار تو را می کشم. به او مهلت برود و وصیت بنویسد.بعد در همان جا بیاید. او این کار را می کند. در آن روز 3 پیر می آیند. یکی با یک آهو، دیگر ی با دو سگ سیاه و آخری با اسبی. پیر اول گفت: من داستان سرنوشتم را می گویم. اگر خوشتان آمد از 3، یک خون بازرگان درگذر.

پیرمرد گفت: ای جادوگر، این آهو دختر عموی من است که همسرم شد. من صبر کردم ولی او اصلا هیچ بچه ای نزایید. من هم با کنیزکی(به معنای زنی که فقیر است و کارش معمولا خدمتکاری است)  ازدواج کردم. آن کنیز پسری به دنیا آورد. چون پسرم 15 ساله شده بود، من مجبور شدم به سفری بروم. باید بدانید که زن اولم در کدکی جادوگری آموخته بود. پس چون با کنیزک و پسرم بد بود، آن دو را به گاو و گوساله تبدیل کرده بود و به چوپان سپرد. پس از مدتی که من آمدم و از حال پسر و کنیزک پرسیدم گفت: کنیزک مرد و پسر او هم فرار کرد. من از ناراحتی یک سال غمگین بودم و سیاه پوش. پس از یک سال به چوپان گفتم یک گاو بزرگ بدهد تا قربانی اش کنیم. اتفاقاً آن گاو همان کنیزک بود. کنیزک هم تا پیرمرد را دید به زمین نشست و ناراحتی را به پیرمرد رساند. او نیز دلش سوخت.گفت که من او را نمی توانم بکشم. به چوپان گفتم تو او را بکش. چوپان هم او را کشت و من فقط یک استخوان از آن کنیزک دیدم. دلم برایش سوخت ولی دیگر فایده ای نداشت. پس از ناراحتی آن را نخوردیم و به چوپان گفتم: یک گوساله ی گوشتی بیاور.

اتفاقاً هم این گوساله همان پسر بود. او هم با ناراحتی به من نگاه کرد. من هم گفتم: این را رها کن و یک گاو دیگر بیاور.

شهرزاد در شب دوم گفت:

 

شهرزاد در شب دوم گفت: ای پادشاه جوانمرد! پیرمردی که صاحب آهو بود گفت: ای جادو گر، چون گوساله گریه و ناله کرد من دلم سوخت و گفتم که این گوساله را رها کنند.

این آهو که همسر اولم است به خاطر کینه دوست داشت که او را بکشم و شروع کرد به اصرار کردن. ولی من به حرفش گوش ندادم و به چوپان دادمش.

فردایش چوپان آمد پیش من و گفت: خبر مهمی دارم. من دختری دارم که از کودکی جادوگری یاد گرفته است. وقتی آن گوساله را به خانه بردم، روسری بر سر کرد و گریه کرد. بعدش هم خندید. بعد گفت:چرا مرد غریبه به خانه آوردی؟

•-          کدام مرد غریبه؟ دلیل خنده و گریه ات چه بود؟

•-          این گوساله پسر یک بازرگان است که مادر نا تنی اش او را تبدیل به گوساله کرده و همین طور مادرش را به گاو و برای همین خندیدم. اما دلیل گریه ام این بود که برای این پسر ناراحت شدم. چون مادر او توسط پدرش سر بریده شده است.

وقتی این را از چوپان شنیدم و در پوست خود نمی گنجیدم.چون پسرم را پیدا کرده بودم! دوان دوان رفتم تا دم در خانه ی چوپان. دختر چوپان به من سلام داد. گفتم: می توانی پسرم را به حالت اول باز گردانی؟ دختر: بله. سپس بر روی کوزه ی آبی وردی خواند  و بعد فوت کرده و از آب آن بر روی گوساله پاشید. در همان لحظه  گوساله تبدیل به پسرم شد. دختر گفت: حال که من پسرت را بازگرداندم، صاحب جادویی که او را طلسم کرده بود مرا خواهد کشت.

•-          خون او بر تو حلال است.

•-          – من او را تبدیل به آهویی می کنم.

این همان آهو است و هر جا که می روم او را با خود می برم. چون به این جا رسیدم بازررگان را دیدم و باقی داستان را هم که می دانید.

داستان پیر دوم و دو سگ سیاه

جادو گر گفت: داستان جالبی بود. از سه یک خون او گذشتم!

آن لحظه پیری که دو سگ سیاه داشت گفت: من هم حکایت خود را می گویم اگر دوست داشتید از دو خون باقی مانده ی بازرگان، یکی بگذرید.

پیر گفت: این دو سگ برادران من بودند. وقتی پدرم مرد ، 3000 دینار ارث گذاشت. من در دکانی  مشغول بودم و برادر دیگر به سفر رفت. پس از یک سال تمام پول خود را از دست داده بود.من او را به دکان بردم، هزار دینار به او قرض دادم.

پس از مدتی این دفعه دو برادرم خواستن به سفر بروند. به من هم اصرار کردند که بروم ولی من دوست نداشتم بروم و خطر های آن سفر را برای آن دو گوشزد کردم. 6 سالی به این صورت سپری شد. هر یک جدا یک دکانی داشتیم و به خرید و فروش مشغول بودیم.

یک بار با هم پول هایمان ر روی هم ریختیم. دیدیم 6000 دینار شده است. من گفتم نصف این پول را در زیر خاک پنهان کنیم تا در روز مبادا به کمکمان آید.آن دو نیز موافق بودند. بنا براین 3000 دینار زیر خاک کردیم. قرار شد 3000 دینار دیگر را تجارت کنیم. بعد برای تجارت و بازرگانی از راه کشتی مسافرت کردیم. یک ماه در کشتی بودیم تا به شهری برسیدیم. کالای خود را فروختیم و یک برده خریدیم.خواستیم به شهری دیگر برویم که به اسکله رسیدیم. دختری آن جا بود که لباس های قدیمی و کثیف پوشیده بود. او سمت من آمده و گفت: می خواهی با من خوب باشی؟

•-          آری!

•-          با من ازدواج کن و مرا به شهر خود ببر.

من هم این کار را کردم. او را به کشتی بردم و لباس های گران قیمت به او دادم. عاشق او شدم و به جای گشتن با برادرانم با او بودم. آن ها نسبت به من کینه ورزیدند و خواستند مالم را بدزدند و مرا بکشند.

هنگامی که دختر و من خواب بودیم، ما را به دریا انداختند. آن دختر در همان حال پری دریایی شد و مرا به جزیره ای برد.  بعد پنهان شد و پس از مدتی آمد و گفت: من از پریانم و به رسول خدا و قرآن و اسلام اعتقاد دارم و مسلمانم. چون تو را دیدم عاشقت شدم و مثل آدم ها خود را در آوردم.بعد من را به هوا برد و به خانه ام رساند. من هم آن 3000 دینار زیر خاک را برداشتم و به کار مشغول شدم. یک روز دم در دکانم این دو سگ سیاه را دیدم.  آن پری ظاهر شد و گفت: این دو برادران تو اند و تا 10 سال همین شکل می مانند. این هم از داستان من

جادوگر گفت: داستان تو هم خوب بد. از سه، 2 خونش را بخشیدم.

داستان پیر و اسبش

پیر سوم گفت: من داستان بهتر از این دو دارم. اگر خوشتان آمد از سومین خون بازرگان بگذر.

پیر گفت: این اسب زن من است. من سفری برای تجارت کردم. برگشتم  دیدم که غلامکی(معمولا به معنای مردانی که خرد و بی ارزش هستند) در کنار زنم ایستاده. ماجرا را فهمیدم. جلو رفتم. ناگهان زنم مرا دید و مرا طلسم کرد و تبدیل به سگی کرد و از خانه بیرون کرد. سپس من به این کوچه و آن کوچه رفتم و این بازار و آن بازار. تا بالاخره خسته شدم و گرسنه. به قصابی رسیدم و یک استخوان به من داد. شب که شد  به دنبال قصاب رفتم. تا در خانه را باز کرد. دخترش روی گرفت(روسری یا چادر یا هر چیزی که حجاب باشد سر کرد) دختر گفت: پدر چرا مرد غریبه به خانه آورده ای؟

•-          مرد غریبه کیست؟

•-          آن سگ یک مرد است و همسرش او را طلسم کرده است. من می توانم او را به حالت عادی برگردانم.

•-          به خدا سوگند او را نجات بده.

دختر طلسم را باطل کرد و من به حالت عادی برگشتم و دست و پای دختر را بوسیدم و درخواست کردم که زن مرا جادو کند.دختر گفت: این آب را بگیر و وقتی زنت خواب بود این را بر او بپاش و هر چه فکر کنی همان می شود.  من هم این کار را کردم و او اسب شد.

جادوگر از این حدیث نیز خوشش آمد و بازرگان را بخشید.

چون قصه به این جا رسید صبح شد و شهرزاد لب از قصه گفتن فربست.

این شب درباره ی فداکاری سخن می گوید و همین طور تعاون. آن انسان های پیر که نشانه ی خردمندی اند باعث شدند که جان بازرگان را نجات دهند.

از آرزو هایتان ناامید نشوید. حتی اگر فقط در قصه باشد!

مدیریت سایت شاموت سیتی!

 لینک این پست در شهر شاموت قدیمی!

متولد سال 76. از 6 سالگی با کامپیوتر کار های کوچک می کرد، تا تصمیم گرفت یک زندگی جدید را آغاز کند. یک زندگی شاموتی!
از اون به بعد، برنامه نویسی را آغاز کرد و شروع کرد به طراحی وبلاگ و سایت های مختلف.

Facebook LinkedIn  

نظر شما

*