هزار و یک شب-«شب چهارم»

یاد آوری:

صیاد پیری بود که هر روز با دست خالی به خانه می رفت. روزی تور را به دریا انداخت. پس از ساعتی آن را جمع کرد و دید که در آن یک خمره ی طلایی و گران بها یافت که به آن مهر سلیمان نبی (ع) زده شده بود! آن مهر را کند و جنی پدید آمد. آن جن گفت که باید تو را بکشم. صیاد نقشه ای کشید.

و حالا ادامه ی داستان:

چون شب چهارم شد:

 

شهرزاد گفت: ای پادشاه جوان بخت:

صیاد به جن گفت: تا به چشم خود نبینم باور نمی کنم که تو در این خمره جا شدی!!

جن ناگهان دودی شد و به درون خمره رفت. صیاد هم از فرصت استفاده کرد و در خمره را بست. بعد بر سر او داد زد: «بگو که چه بلایی سرت بیاورم؟!» سپس صیاد، خمره را برداشت و به سمت دریا برد. جن گفت:«چه کار داری می کنی؟»

•-          تو را به دریا می اندازم که تا ابد در همان جا بمانی!

•-          در خمره را بردار و من را آزاد کن. من به تو پاداش خوبی می دهم.

•-          دروغ می گویی. حکایت من و تو مثل حکایت ملک یونان و حکیم یونان است.

•-          آن حکایت دیگر چیست؟

 

حکایت پادشاه یونان و حکیم رویان

 

در سرزمین یونان، پادشاهی بود که بر یونان حکومت می کرد. روزی آن پادشاه دچار بیماری شد. او تمام دکتر ها را برای معالجه ی خود در خواست می کرد. ولی هیچ کدام نتوانستند او را مداوا کنند.

روزی حکیمی پیر به پایتخت یونان آمد که حکیم رویان نام داشت و زبان های یونانی، فارسی، رومی و عربی و فایده ی گیاهان را می دانست.

حکیم چند روزی در آن جا ماند و شنید که پادشاه بیمار است و هیچ پزشکی نتوانسته است اورا معالجه کند. پس به سوی قصر پادشاه رفت و گفت که می تواند پادشاه را درمان کند. آن را پیش پادشاه بردند. او پس از تعظیم گفت:« پادشاه! من می توانم تو را بدون هیچ شربتی و یا روغنی که بخواهی به خودت بمالی مداوا کنم!» پادشاه تعجب کرد و خوش حال شد. سپس گفت:«چگونه این کار می کنی. اگر بتوانی این کار را بکنی تو را از مال دنیا بی نیاز کنم!»  حکیم اجازه خواست که به منزل رود و خودش را برای معالجه آماده کند.

فردای آن روز، به پیش پادشاه آمده و گفت:«امروز با گوی چوگان(چوگان یک بازی ایرانی و سنتی است که سوار بر اسب و با استفاده از یک چوب باید توپی را که به آن “گوی” می گویند به حرکت در آورند.) به میدان بازی برو.» چون پادشاه به میدان بازی رفت، حکیم چوب چوگان گرفته و به پادشاه داد. و گفت:«چنین بگیر و محکم ضربه بزن تا دارو به عمق جانت نفوذ کند. آن وقت به خانه باز گرد و به حمام برو. پس از حمام کردن، زمانی بخواب که خوب شوی!»

همان لحظه پادشاه سوار اسب شد و طوری ضربه محکم زد که دارو به جانش نفوذ کند. سپس به حمام رفت و پس از آن خوابید. چون بیدار شد، دید که بیماری او خوب شده است!

روز دیگر حکیم به پیش پادشاه آمد و گفت:

تنت به از طبیبان نیازمند مباد                       وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت تُست                  به هیچ حادثه شخص تو دردمند مباد

معنای شعر: الهی هرگز بیمار نشوی و همیشه شاد و خرّم باشی!

پادشاه برخاست و اورا در آغوش گرفت. پس از آن سفره پهن کردند و غذا آوردند. حکیم و ملک در کنار هم  غذا خوردند. سپس پادشاه، 2000 دینار و هدیه های گران بها به حکیم داد.

و اما وزیر پادشاه که مردی بخیل بود، چون بخشش پادشاه را دید، به او حسودی کرد. برای همین به پادشاه گفت:«پادشاه، من به عنوان وزیر شما باید مطلبی را به شما بگویم. قدیمی ها گفته اند که هر که “هر که در عاقبت کار خویش اندیشه نکند، به رنج اندر افتد.”. حکیم ریان یکی از دشمنان شماست! » پادشاه گفت:«او که من را از بیماری نجات داده است. من فکر می کنم که تو می خواهی از روی حسودی تو او را بکشم  و سپس پشیمان شوم. مثل ملک سندباد  که پشیمان شد.»

 

چون آفتاب برآمد، شهرزاد لب از داستان فروبست.

همانند پادشاه این شب، از اطراف خود آگاه باشید!

به خاطر دیر آمدن این شب عذر می خواهم!

گروه شاموت

لینک این پست در شهر شاموت قدیمی!

متولد سال 76. از 6 سالگی با کامپیوتر کار های کوچک می کرد، تا تصمیم گرفت یک زندگی جدید را آغاز کند. یک زندگی شاموتی!
از اون به بعد، برنامه نویسی را آغاز کرد و شروع کرد به طراحی وبلاگ و سایت های مختلف.

Facebook LinkedIn  

نظر شما

*